تبليغاتX
دختر ایرونی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


دختر ایرونی

ایرونی ساقه و برگ و ریشه...ساقه از ریشه جدا نمیشه

سلاااااااام به همگی!!
خوبین؟من که خیلی خوبم اخه دوباره ۲هفته تعطیلیم بعدم ناسلامتی سال نو داره میاد
وای جاتون خالی یه برفی داره میاد اینجاااااااا همه جا یخ زده(کم مونده خودمونم یخ بزنیم )
خوب من میخوام این اپم کریسمسی باشه واسه همین یکی از شعرای که اینجا میخوننو میذارم....درضمن بد نیست بیاین یه سری بزنین بهم و وقتی اپ میکنین خبرم کنین!
خوب دیگه بای تا اپ بعدیم سال خوبیم داشته باشین

we wish you a merry Christmas
we wish you a merry Christmas
we wish you a merry Christmas
and a happy new year
good tiding we bring
for you and your kin
good tidings for Christmas
and a happy new year


 

 

نوشته شده در Wed 23 Dec 2009ساعت 5:2 PM توسط طناز| |

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.

دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده ایی وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد.. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

                                               

نوشته شده در Tue 15 Dec 2009ساعت 3:57 PM توسط طناز| |

سلاااااااام به همگی!
خوبین؟خوش میگذره؟؟من که عالیم اخه ناسلامتی یه هفته ی سخت و با روزی ۳تا امتحان پشت سر گذاشتم(چه کار بزرگی کردم مگه نه؟؟) واسه همین یه مقدار هایپر شدم.....تا ۲ هفته دیگه هم نتایج شاه کارای من میاد ولی خداییش خوب دادم امتحانارو و میشه گفت از خود انگلیسیا هم بهتر دادمنا سلامتی ایرانیم دیگه!!
 امروز  ۲تا امتحان داشتیم خلاصه تا قبل lunchtime تو سالن امتحانات بودیم بعدش چون ۲ساعت اخر بیکاری بود نصف بچه ها رفتن خونه خلاصه من موندم و ۳تا از دوستام ناهارمونو خوردیم رفتیم تو محوطه.....برخلاف همیشه که پر از هیجان و سروصدا بود محوطه مدرسه...امروز خلوت بود دلمون گرفت نشستیم حرف زدیم و خندیدیم بعد رفتیم ببینیم این ۲ ساعت بیکاری کجا باید بریم که فرستادنمون سالن اجتماعات.....رفتیم اونجا ۳۰ مین نشستیم اهنگ گوش دادیم و همدیگه رو سر کار گذاشتیم که ۲تا از معلما بردنمون اتاق کامپیوتر و گفتن هر کار میخواین کنین ما هم نشستیم دست جمعی فیلم دیدیم از نت(توجه دارین که نه به اون امتحاناشون که باید بکوب بخونی نه به بعدش که میشینیم فیلم میبینیم)
خلاصه اینکه اون یه هفته بدبختی که تو اپ قبلی گفتم به همین زودی تمام شد!
فعلا با اجازه همه دوستای گلم.....موفق باشین
بای...بای....

نوشته شده در Fri 4 Dec 2009ساعت 9:13 PM توسط طناز| |

سلاااااام.
خوبین؟؟اول از همه عیدتون مبااااااااااارک!
همون طور که از عنوان مطلبم پیداس اومدم بگم این هفته همش امتحان دارم ولی روزی ۳تاشاید نتونم بیام و بهتون سر بزنم تا هفته دیگه ولی شما نظر بدین قول میدم برگشتم جوابتونو بدم
یادش بخیر...تا ایران بودیم به روزی ۱ امتحان گیر میدادیم که چرا فرجه کم میدین حالا اینجا ۱روز فرجه میدن واسه ۵یا ۶ تا امتحان!!....قدر ایرانو بدونیییییییین!
خوب دیگه من میرم سر درسم ......تنهام نذارینااااااااااا!
فعلا بای تا هفته دیگه.
نوشته شده در Sat 28 Nov 2009ساعت 1:45 PM توسط طناز| |

سلام به همه دستای گلم!!
امیدوارم حال همه خوب باشه.....راستش میخوام از یه اتفاق نادر بگم که ۲ ساعت پیش اینجا اتفاق افتاد(البته این واسه اینجا که کم پیش میاد نادر حساب میشه وگرنه ایران که عادیه)
ظهر که شد اماده شدم برم خونه یکی از دوستام و مامانمم رفت بیرون خلاصه رفتیم و بعد از ۱ ساعت که منو دوستم داشتیم حرف میزدیم یهو دیدیم برقا رفت و این اولین بار بود که اینجا برقا میرفت. اول فکر کردیم فقط ساختمون اوناس ولی دیدیم از بیرون صدای جیغ و داد میاد و همه میدون اینور اونرو....فهمیدیم برق کل شهر قطع شده چون چراغای راهنمای هم از کار افتاده بودن خلاصه همه جا تاریک بود و فقط نور ماشینا بود.....این وسط من خواستم با مامانم تماس بگیرم که ببینم حالا تو این تاریکی من چه جوری برگردم خونه که دیدم بلهههه انتن دهی صفر و تماس تلفنیم برقرار نمیشه داشتم از نگرانی میمردم چون هی صدای امبلانس و اتش نشانی میومد                                                                            
تو این وضع بود که یکی از اقاهای ایرانی اومد در خونه دوستم و کار داشت وقتی دید من نگرانم و گوشیا هم نمیگیرن گفت اگه میخوای بیا برسونمت خونتون و منم اماده شدم و رفتیم تو راه همچنان گوشی به دست تماس میگرفتم ولی خطها کلا قطع شده بود .....خیابونا شلوغ شده بود و هرج و مرج چون هر کی میومد راه میگرفت دیگه چراغ راهنمای کار نمیکرد و ما با سلام و صلوات از خیابونا رد شدیم.رسیدیم در خونه من گفتم اگه مامانم خونه نباشه من تو این تاریکی و تنهای چی کار کنم که وقتی درو باز کردم دیدم خونه با نور شمع روشنه و خیالم راحت شدخلاصه یک ساعتیو تو تاریکی و سرما نشستیم تا یهو دیدیم برق اومد ولی تا ۳۰ مین بعد بازم تلفنا وصل نشدن.
خوب دیگه تموم شد .....چیه خسته شدی این همه خوندی؟؟
تا اپ بعدی بای بای.

نوشته شده در Sat 21 Nov 2009ساعت 8:9 PM توسط طناز| |

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

 

نوشته شده در Sun 15 Nov 2009ساعت 3:56 PM توسط طناز| |

سلام به دوستای عزیزم.
امروز اپ میکنم چون تاریخش یه تاریخیه که استثنائیه مثل روز
۰۹/۹/۹ که گذشت.
امیدورم امروز برای همه روز خوبی باشه....راستی اگه دوست داشتین تو نظرات بگین در تاریخ
۸/۸/۸۸ ساعت ۸:۸ صبح چی کار کردین(خودم که خسته نباشم خواب بودم)
اخه این سوالو یکی از معلمام روز ۰۹/۹/۹ پرسید که همه گفتن سر کلاس بودیم(بماند که سر کلاس همگی چرت میزدیم)
خوب دیگه دوستای گلم من میرم ولی شما تنهام نذارین به خدا این روزا خیلی احساس تنهایی میکنم.
دوستون دارم.....بای بای!!

                                   

نوشته شده در Fri 30 Oct 2009ساعت 2:32 PM توسط طناز| |

سلااااااام.
خوبین؟؟من که عالیم اخه از امروز تا ۱۰ روز دیگه تعطیلات میان ترم و پسفردا هم
هالووین و میریم جشن و اتیش بازی البته جای همه شما خالی!!
راستی من دیگه نمیدونم چی اپ کنم اگه شما موضوع خاصی رو میخواین بگین من در اون مورد مطلب بذارم.
از همه دوستا گلمم ممنونم که بهم سر میزنین....از بقیه هم ممنونم با اینکه فقط موقع اپ کردنتون میاین اما بازم مر۳۰!!
امیدوارم همهتون هر جایی که هستین شاد و سالم باشین....اگه به منم بسرین هم ثواب میکنین هم دل منم شاد میشه....جای همه رو تو جشن ۲ روز دیگه خالی میکنم و بدونین به یادتون هستم.
خوب دیگه تا اپ بعدی بای...بای....

 

                                              

نوشته شده در Fri 23 Oct 2009ساعت 2:16 PM توسط طناز| |

یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضول داشتن با هم قایم موشک بازی میکردن.....یکی یکی چشم میذارن تا نوبت به دیوونگی میرسه...وقتی چشماشو باز میکنه همه رو پیدا میکنه جز عشق...همه جا رو دنبالش میگرده ولی پیداش نمیکنه....فضول میفهمه عشق کجا قایم شده و به دیوونگی میگه.
دیوونگی هم یه خار بزرگ ورمیداره و فرو میکنه تو بوته گل سرخ...یهو عشق داد میزنه.میبینن عشق دستاشو گذاشته جلوی چشماش....دیوونگی با خار چشمای عشقو کور کرده بود و چون خودشو مقصر میدونست قول داد همیشه همراه عشق باشه....برا همینه که وقتی عشق میره سراغ یکی چون چشماش کوره بدیهای معشوقشو نمیبینه و دیوونگیم همراهشه!!
نوشته شده در Sat 3 Oct 2009ساعت 5:23 PM توسط طناز| |

سلاااااااااااام.
خوبین خوشین سلامتین؟؟؟بالاخره بعد از ۳ زور که بلاگفا باز نمیشد امروز موفق شدم
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
راستی فکر نمیکردم اینقد بیوفا باشید و وقتی بهتون سر نزدم شما هم نمیاینالبته بعضی از شما دوستای گلم که خیلی هم ماه هستین دیدم واقعا تنهام نذاشتین و اگه منم نتونم بهتون سر بزنم میاین که ازتون خیلی خیلی ممنونم.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com....در کل من کمتر میتونم بهتون سر بزنم چون میرم مدرسه ولی شماها اگه تونستین بیاین!!
یادم نبود امروز نباید ناراحت باشم ببخشید.....عیدتون مبااااااااارک!!
                                              تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
خوب دیگه انشا.. که همیشه شاد باشین من برم!!
بای....بای....

نوشته شده در Sun 20 Sep 2009ساعت 3:59 PM توسط طناز| |


در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمی آید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید

چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دام های روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم

مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و هم آغوشی

می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ، درد ساکت زیبایی
سرشار ، از تمامی خود سرشار

می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچد ، پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفس هایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ، به همهمه ی در گیرد
خاکسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوس ها را

می خواهمش دریغا ، می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ، شکیبایی

لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ، شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان

 

نوشته شده در Mon 14 Sep 2009ساعت 11:4 AM توسط طناز| |

سلاااااااام به همه دوستای گلم.
ببخشید چند وقتیه که حوصله اپ زدن نداشتم اما به اصرارهای دوستای گلم اومدم.
چه خبر؟؟ما اپ نمیکنیم شما هم سری نمیزنین خوش میگذره؟راستش میخواستم بگم که من از دوشنبه میرم مدرسه و دیگه کمتر میام نت ولی شما کامنت بذارین میام جوابتونو میدم.خلاصه میخوام تنهام نذارینا!!
همتونو دوست دارم....منتظرتونم هستم!
نوشته شده در Sat 5 Sep 2009ساعت 2:21 PM توسط طناز| |

برای آخرین بار بوسش میکنم . Razz Idea


چه هیجان انگیز ! چشامو میبندم تا 120 میشمرم . Very Happy


میندازمش پایین تا هواپیما سبک شه ، سقوط نکنه . Evil or Very Mad

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در Fri 21 Aug 2009ساعت 1:33 PM توسط طناز| |

سلاااااااااااام.
خوبین؟؟؟جاتون خالی دیروز رفتم
فستیوال بزرگترین کشتی های اتلانتیکخیلی خوب بود.
کشتی هایی که تو فیلمای مختلف بودن و کشتی هایی از کشورهای دیگه اومده بودند  اونجا بود و میشد بریم توشونو ببینیم  ولی من یکیشونو خیلی دوست داشتم که اون کشتی فیلم
دزدان دریایی کارائیب بود.
در کل جای قشنگی بود از یه طرف کشتی ها از طرف دیگه هواپیما ها تو اسمون خلاصه اینکه روز خیلی خوبی بود و جای همه شما دوستا خالی بود!!!

                          

                                         
              http://fdl.faclip.com/download/Faclip/files/pic-110download/keshti/1.jpg

نوشته شده در Sun 16 Aug 2009ساعت 2:44 PM توسط طناز| |

آیا میدانستید که فندك قبل از كبریت اختراع شد ؟
 
آیا میدانستید که نظیر اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است ؟                                          

آیا میدانستید که به طور متوسط روزانه، 12 نوزاد به خانواده‌های اشتباه داده می‌شوند ؟ 
 


ادامه مطلب
نوشته شده در Mon 10 Aug 2009ساعت 1:17 PM توسط طناز| |

سلاااااااااااام!!!
خوبین؟؟جاتون خالی دیروز بعد از چند بار برنامه ریزی هایی که خراب شدن تونستیم بالاخره بریم beach !!راستش هر وقت برنامه ریزی میکردیم هوا خراب میشد نمیتونستیم بریم ولی دیروز هوا بدک نبود اما تا رسیدیم هوا خنک شد ولی ما دلو به دریا زدیم و مایو به تن کردیم و هوا هم بهتر شد.خلاصه کلی هم اهنگ گذاشتیم و لب اب رقصیدیم
چندتا هم عروس دریای دیدیم که یکیشون مرده بود و میشد بهش دست زد ولی ژله ای بود در اخر هم رو ماسه ها اسم هامون رو نوشتیم و اسم ایران رو هم بزرگ بالاشون نوشتیم و وقتی پا شدم دیدم همه جمع شدن و دارن نگاه میکنن!!!

خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت و جای همه دوستان خالی بود.

                                             

نوشته شده در Mon 3 Aug 2009ساعت 4:53 PM توسط طناز| |

به تو عادت کرده بودم رفتی و دلو شکوندی
با چشام شادی غریبه خاطره هامونو سوزوندی

عاشق عشق تو بودم با چه احساس قشنگی
فقط فقط با تو بودم توی دنیای دورنگی

حالا من اینجا تک و تنها تو هم اون سر دنیا
میزنه اتیش به قلبم غم و غصه های فردا

تلخی سکوت غربت تو رو یاد من میاره
ابر بارونیه چشمام داره بدجوری میباره   

                 

                                                         

                       

 

 

نوشته شده در Sun 2 Aug 2009ساعت 11:0 AM توسط طناز| |

Every night in my dreams
I see you, I feel you,
That is how I know you go on

Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And youre here in my heart
And my heart will go on and on

Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never let go till were gone

Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life well always go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And youre here in my heart
And my heart will go on and on

Youre here, theres nothing I fear,
And I know that my heart will go on
Well stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on

                                                  

نوشته شده در Tue 28 Jul 2009ساعت 5:30 PM توسط طناز| |

یک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیر نمیدهد
یک پسر خوب تنها جوکهایی را بیان میکند که مورد تائید وزارت 1) ارشاد اسلامی2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعیضات استانی و غیره باشد
یه پسر خوب کمتر با این جمله مواجه میشود"مشتری گرامی دسترسی شما به این سایت مقدور نمی باشد
      
بقیه در ادامه مطلب برین یه سری بزنین!!


ادامه مطلب
نوشته شده در Fri 24 Jul 2009ساعت 4:13 PM توسط طناز| |

از خر شیطون امد پایین رفت سوار مترو شد.

پول هاش از پارو بالا رفتن و دیگه بر نگشتن.

کلاهش پس معرکه بود با عجله رفت ورش داشت.

فیلش یاد هندوستان کرد رفت براش ویزا گرفت.

با هر دستی که بدی با همون دست میزنی تو سر خودت.

هر چی سنگه تو غذای رستوران سر راهه.

یه چایی برات دم کنم که یه کیلو تفاله داشته باشه.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در Sun 19 Jul 2009ساعت 12:53 PM توسط طناز| |

نوشته شده در Thu 16 Jul 2009ساعت 11:24 AM توسط طناز| |

پیشی عجب کلاهی داری!!

واه....به چی میخندی؟؟!!

تا حالا پیشی نوئل ندیده بودم....!

اخی....عاشق شدی میخوای خودکشی کنی؟؟؟

نه به اونی که میخواست خودکشی کنه نه به اینی که میخوان بکشنش!!

 

نوشته شده در Sun 12 Jul 2009ساعت 1:57 PM توسط طناز| |

سلاااااام.
همون طور که گفته بودم رفتم مسافرت اما حالا یه سوال میخوام بپرسم اونم اینکه کی میدونه تایتانیک رو کجا ساختن؟؟اخه من رفتم جای که ساخته بودنش اینقدر بزرگ بود که ادم تو کفش میموند!!!!

 

                                                                

                                                                                                                                             

نوشته شده در Thu 9 Jul 2009ساعت 1:51 PM توسط طناز| |

سلاااااام.
خوفین؟؟من اومدم تا روز پدر را به همه پدرای دنیا و مخصوصا پدرای ایرانی که مثلشونو هیچ جای دنیا پیدا نمیکنیم  تبریک بگم.
                                           
  روز پدر مبارک

نوشته شده در Mon 6 Jul 2009ساعت 1:39 PM توسط طناز| |

گر بمیرد دختری از قبر او روید گلی..
                                                        گر بمیرند دختران دنیا گلستان میشود..
گر بمیرد پسری یک بیوفا کم میشود..
                                                        گر بمیرند پسران دنیا وفادار میشود...

سلاااااام!!!!
امیدوارم حال همه خوب باشه.اون بالایی رو همین جوری نوشتم ولی خدایی شما دنیای وفادارو میخواین یا گلستانو؟؟؟تابستون خوش میگذره؟؟؟اینجا که خیلی خوبه مخصوصا این چند روزه که هوا گرم شده.خوب من احتمالا چند روزی نتونم بیام چون میرم مسافرت ولی شما نظر بذارین میام جوابتونو میدم.
بای.......بای.........

نوشته شده در Fri 3 Jul 2009ساعت 2:21 PM توسط طناز| |

سلام به همه دوستای گلم.
من از جمعه دیگه تعطیل شدم و جاتون خالی دیروز هم رفتیم گردش.
جمعه که رفتم مدرسه(طناز به school نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت.)چون روز اخر بود یکی از معلم ها برامون پارتی گرفت و خلاصه خیلی باحال بود.
امیدوارم تابستون به همه خوش بگذره.راستی من تو این فکرم که تابستون چی کار کنمبه خاطر همین میخواستم بپرسم شما چی کار میکنین؟؟؟
بای تا اپ بعدی

نوشته شده در Mon 29 Jun 2009ساعت 1:32 PM توسط طناز| |

یه روز دل گرفته بود مثل روزای بارونی
از اون هواها که خود حال و هواشو میدونی
اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف میکنم
تو هم منو شعر منو با همه حست میخونی

یه حالی داشتم که نگو ......
یه حالی داشتم که نپرس.....
یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس.....
یه جایی که میگردمو دوباره پیداش میکنم
حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش میکنم

اسم قشنگ شهرمو تو میدونی چی میذارم
دونه دونه کوچه هاشو به اسمای کی میذارم
اخه تو هم مثل منی مثل دلای بارونی
وقتی هوا ابری میشه حال و هوامو میدونی

 

                                           

نوشته شده در Thu 25 Jun 2009ساعت 5:20 PM توسط طناز| |

از دور تو را ميپرستم نازنینم دوستت دارم

از همين راه دور به تو عشق ميورزم تا ديگر اين فاصله ها را احساس نكني....

از راه دور درد دلهاي خودم را به تو ميگويم و تو را در آغوش محبت هايم ميفشارم...

آري از همين راه دور نيز ميتوانيم دست در دست هم بگذاريم وبا هم قدم بزنيم...

به خواب عاشقي ميروم تا اين رويا برايم زنده شود...

خاطره هايمان را هميشه در ذهنم مرور ميكنم...

 و هيچگاه نميگذارم خاطره هاي لحظات با هم بودنمان از ذهنم دور شود...

 اين فاصله ها را با محبت و عشقمان ازبين ميبريم تا هميشه احساس كنيم در كنار هم هستيم....

اين است برايم يك خواب عاشقانه...

خواب ديدن چشمان زيباي تو...

خواب آغوش گرم و مهربانت...

خواب خنده هاي اميد بخشت و خواب بوسيدن لب هايي كه دوستت دارم را فرياد ميزنند...

 نازنينم دوستت دارم...

 دريا ، صبور و سنگين .   مي خواند و مي نوشت . .

 من خواب نيستم . . خاموش اگر نشستم . . ،

مرداب نيستم . . !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم . روشن شود كه آتشم و آب نيستم . .

نوشته شده در Tue 23 Jun 2009ساعت 10:24 AM توسط طناز| |

اگه دبیر ریاضی بودم ثابت میکردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم میگذرد......
اگر دبیر شیمی بودم نام تو را در قلبم پخش میکردم تا محلول با محبت شود.....
اگر دبیر جغرافی بودم میدونستم که خوش اب و هواترین منطقه اغوش گرم توست.....
و اگر دبیر زیست بودم با زبان بیزبانی مینداختمت تو قلبم و درشو قفل میکردم تادیگه نتونی دربیای و همیشه مال من باشی.....

نوشته شده در Mon 22 Jun 2009ساعت 12:23 PM توسط طناز| |

اینی که میخوام بهتون بگم مال شنبه ی همین هفته بود.

اون شب پارتی دعوت بودیمو من هم میخواستم مامانم موهامو مدل بده.خلاصه عصر بود که خواهرم به مامانم گیر داد که من کیک میخوام و همین الان باید برام درست کنی و منم به مامانم گفتم پس منو کی اماده میکنی؟و اون گفت خواهرت کوچیکتره بذار براش کیک درست کنم بعد.خلاصه مامانم  کیک رو گذاشت تو فر و اومد تا به من برسه که دیدیم اشپزخونه رو دود ورداشتهچیزی نبود فرمون ایراد پیدا کرده بود ولی تا ما اومدیم پنجره ها رو باز کنیم اژیر مخصوص اتیش خونه صداش دراومد.ما دکمه های مخصوص خفه کردن صداشو هر چی زدیم تازه دیدیم بقیه ی اژیرها هم شروع کردن دیگه داشتیم کر میشدیم و خواهرم هم ترسیده بود.مامانم رفت دم در خونه ی همسایمون و بهش گفت بیاد ببینه چه جوری خاموش میشه.(خدائی صدای اژیر خیلی بلند بود چون خونهی ما سر کوچه س ولی اونی که مامانم رفت ازش کمک بگیره وسط کوچه بود ولی بازم صدای این زهرماریه میرفت)
خانمه اومدو هر کاری کرد درست نشد و تا اینجا ده دقیقه بود که یه ذرب صداش تو گوشمون بود.ما مونده بودیم چی کار کنیم که دیدیم یه اقائی داره از ته کوچه میاد به اون گفتیم بیاد کمک ولی اونم بعد از ربع ساعت ور رفتن به کلیدها دیگه داشت ناامید میشد طوری که میگفت تنها راه اینه که ملافه بچپونیم تو اژیرا ولی بعد دوباره رفت سر کلیدای برق و یه دفعه دستشو گذاشت رو چندتا دکمه و بالاخره این اژیره تمام شد.

بعد از اون تایک ساعت صدای اژیر تو گوشم بود اخه خونمون چون دوطبقس از دو جا اژیر میزد که یکیش پشت در اتاقم بود.
بعدشم کیکمون رو خوردیم به همراه صدای اژیری که تو گوشمون بود و خواهرم هم میگفت من دیگه کیک نمیخوام بعد من گفتم حالا که کر شدیم به خاطرش میگی نمیخوام؟
ولی اون مهمونی ای که رفتم تلافیشو در اورد ولی هنوز یه کم گیج میزدم.

 

 

نوشته شده در Wed 17 Jun 2009ساعت 4:58 PM توسط طناز| |


Design By : Night Skin